تبليغاتX
مهراوه ی من و ما :: انچه مهراوه می گوید یا ما می بینیم...
شمارش بچه گانه 
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

امروز عمو رحیمی زاده از تهران

نمایشگاه کتاب برای مهراوه
6 عدد کتاب آورده بود.موقع
جمع کردنش اصرار داشت
که یکی از کتابها نیست.

***
عمه : مهراوه جون همه کتابها هست.
مهراوه : عمه یکیش نیست.
عمه: خوب بیا بشمار.
مهراوه:یک دو سه ... یکیش نیست.
گفتم عمه یکیش نیست....


 
نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 3:18
بیماری که با یک چشم مالیدن خوب می شه! 
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
 

بعد از ۴ روز 
امروز حال مهراوه تقریبا خوب شده بود.
موقعی که از خواب بیدار شد،چشماش
هیچ  عفونتی نداشت و به راحتی باز شد.
****

من : مهرواه امروز دیگه حالت خوب خوبه؟

مهراوه : بابا یه کوچولویی میرکوب بود رو چشام

با دستام این جوری کردم ، رفت ، خوب شدم.


** روز اول آشنایی با میرکوب**


** وقتی میرکوب کنگر می خوره لنگر می اندازه **


 

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 16:37
بچه ها از رفتار ما می اموزند نه از گفتار ما.. 
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387


* موقعی که داشتیم با موتورسیکلت کنار دریا
دور می زدیم مهراوه آب دهانش را در خیابون انداخت.*

من : مهراوه بابا تف کردن بی فرهنگی نیست؟

مهراوه : بابا خودت هم تو خیابون اونروز تف کردی.

من :................(خجالت می کشم )

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 1:42
سرو صدای کتابی 
جمعه سی ام فروردین 1387


 * امروز صبح با سر و صدای مهراوه از خواب بیدار شدم.
وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دارد کتابهایش
را می اندازه بالا و کارهای عجیب و غریب میکنه.*

من : دختر گلم چرا من از خواب بیدار کردی؟

مهراوه: بابا من بیدارت نکردم که ، کتابها بیدارت کردن.


نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 13:49
تهدید وبلاگی... 
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

 

* مهراوه داشت بدجوری با بینیش ور می رفت*

من : مهراوه این کار کنی میام تو وبلاگت می نویسما...!

مهراوه : خودت هم اگه دس کنی تو بینیت
من هم تو وبلاگت می نویسم ....!

من: تو که پسورد من نداری؟

مهراوه :................... ( یعنی کم میاره)


نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 23:5
خواب بابا 
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

مامان مهراوه خسته بود و قرار شد من داستان قبل از خواب
برای مهراوه بگم. اما انگار خستگی من بیشتر بود . در
حین تعریف قصه چرت و پرت تحویل مهراوه میدادم ....


***

مهراوه : بابا من برات قصه می گم . وقتی هم تمام شد تو بخواب باشه بابا
من خواب آلود: هاااااااااا






نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 1:41
دو تا خورشید ... 
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
 

** نقل قول مامان مهراوه**

عمو رسولی: مهراوه برات چی بکشم؟

مهراوه: یه خورشید.

زهرا ،دوست مهراوه: بابا برای من دوتا ابر بکش.

مهراوه: عمو برای من دوتا خورشید بکش

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 23:3
خورشید خوابیده 
یکشنبه یازدهم فروردین 1387


مهراوه : بابا خورشید شب ها می خوابه ،
بعد صبح ها بیدار می شه کار می کنه بعد
دوباره شب نمی یاد ... می ره می خوابه ...

من: -----------------------------------!؟



نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 10:46
نمایشگاه خیس... 
دوشنبه پنجم فروردین 1387


مهراوه : بابایی چرا عکسها خیسه؟

من: بابا رطوبت زده خیسشون کرده.

مهراوه : بابایی رطوبت ها رو پاک کن.

من : چه جوری !؟

مهراوه : بابا با پاک کن دیگه...





این روزها نمایشگاه عکسی گذاشتم
که از غروب تا نیمه شب وقتم رو می گیره.
دیشب مهراوه هم انجا بود .به دلیل رطوبت
شدید قاب ها خیس شده بوده.



نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 14:50
چهارشنبه سوری ای ماندگار 
پنجشنبه یکم فروردین 1387


**اولین چهارشنبه سوری که برای بچه ها در بندر دیر

گرفتن ما هم رفتیم .عالی بود.ممنونم از عمو خلیل

بابای علیرضا دریانورد که دعوتمون کرد**

 مهراوه :بابا من از آتیش نمی ترسم.

بچه های بد فشفشه رو پایین میندازن 

 بچه های خوب فشفشه رو بالا میندازن

من و بابام عکاس عمو خلیل

پ.ن : فشفشه های زنبوری و گنجشکی مخصوص بچه ها

 خیلی با حاله تقریبا ۵ در صدی بی خطر است 


نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 16:40