امروز عمو رحیمی زاده از تهران
نمایشگاه کتاب برای مهراوه
6 عدد کتاب آورده بود.موقع
جمع کردنش اصرار داشت
که یکی از کتابها نیست.
***
عمه : مهراوه جون همه کتابها هست.
مهراوه : عمه یکیش نیست.
عمه: خوب بیا بشمار.
مهراوه:یک دو سه ... یکیش نیست.
گفتم عمه یکیش نیست....














