تبليغاتX
مهراوه ی من و ما :: انچه مهراوه می گوید یا ما می بینیم...
باز هم یه مارمولک دیگه 
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

بابا چند تا مارمولک بودند

چندتا دوتا

ماسک زده بودند

ماسکاشون سفید نبود

اونجا داشتند شعر می خوندند...

۱بهمن ۸۶

پ.ن:

۱- با کمال پوزش از دخترم مهراوه- اخه فردا ها از من می پرسه بابا تو هم سانسور می کردی حرف هام؟

۲-  مشورت با کوبه کلمه شعر انتخاب شد.-رنگ قرمز در این پست نشانه سانسور است

 

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 12:58
مرگ بابای مارمولک.... 
چهارشنبه سوم بهمن 1386

مهراوه دختر ۲سال و هفت ماهه من شروع کرده به یه جور داستان گویی،من هم هر از گاهی انها را تو وبلاگش قرار می دم . این اولین داستانش هست .

تو مدرسه مون موش اومد

من اونو کشتم

بعد مارمولک اومد

من اونو کشتم

بعد مامان موش اومد

اونم کشتم و انداختم بیرون

بعد بابای مارمولک اومد

اون خودش گفت :

زود باش من هم بکش


مهراوه 27/10/86

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 4:12