تبليغاتX
مهراوه ی من و ما :: انچه مهراوه می گوید یا ما می بینیم...
سرو صدای کتابی 
جمعه سی ام فروردین 1387


 * امروز صبح با سر و صدای مهراوه از خواب بیدار شدم.
وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دارد کتابهایش
را می اندازه بالا و کارهای عجیب و غریب میکنه.*

من : دختر گلم چرا من از خواب بیدار کردی؟

مهراوه: بابا من بیدارت نکردم که ، کتابها بیدارت کردن.


نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 13:49
تهدید وبلاگی... 
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

 

* مهراوه داشت بدجوری با بینیش ور می رفت*

من : مهراوه این کار کنی میام تو وبلاگت می نویسما...!

مهراوه : خودت هم اگه دس کنی تو بینیت
من هم تو وبلاگت می نویسم ....!

من: تو که پسورد من نداری؟

مهراوه :................... ( یعنی کم میاره)


نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 23:5
خواب بابا 
یکشنبه هجدهم فروردین 1387

مامان مهراوه خسته بود و قرار شد من داستان قبل از خواب
برای مهراوه بگم. اما انگار خستگی من بیشتر بود . در
حین تعریف قصه چرت و پرت تحویل مهراوه میدادم ....


***

مهراوه : بابا من برات قصه می گم . وقتی هم تمام شد تو بخواب باشه بابا
من خواب آلود: هاااااااااا






نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 1:41
دو تا خورشید ... 
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
 

** نقل قول مامان مهراوه**

عمو رسولی: مهراوه برات چی بکشم؟

مهراوه: یه خورشید.

زهرا ،دوست مهراوه: بابا برای من دوتا ابر بکش.

مهراوه: عمو برای من دوتا خورشید بکش

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 23:3
خورشید خوابیده 
یکشنبه یازدهم فروردین 1387


مهراوه : بابا خورشید شب ها می خوابه ،
بعد صبح ها بیدار می شه کار می کنه بعد
دوباره شب نمی یاد ... می ره می خوابه ...

من: -----------------------------------!؟



نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 10:46
نمایشگاه خیس... 
دوشنبه پنجم فروردین 1387


مهراوه : بابایی چرا عکسها خیسه؟

من: بابا رطوبت زده خیسشون کرده.

مهراوه : بابایی رطوبت ها رو پاک کن.

من : چه جوری !؟

مهراوه : بابا با پاک کن دیگه...





این روزها نمایشگاه عکسی گذاشتم
که از غروب تا نیمه شب وقتم رو می گیره.
دیشب مهراوه هم انجا بود .به دلیل رطوبت
شدید قاب ها خیس شده بوده.



نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 14:50
چهارشنبه سوری ای ماندگار 
پنجشنبه یکم فروردین 1387


**اولین چهارشنبه سوری که برای بچه ها در بندر دیر

گرفتن ما هم رفتیم .عالی بود.ممنونم از عمو خلیل

بابای علیرضا دریانورد که دعوتمون کرد**

 مهراوه :بابا من از آتیش نمی ترسم.

بچه های بد فشفشه رو پایین میندازن 

 بچه های خوب فشفشه رو بالا میندازن

من و بابام عکاس عمو خلیل

پ.ن : فشفشه های زنبوری و گنجشکی مخصوص بچه ها

 خیلی با حاله تقریبا ۵ در صدی بی خطر است 


نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 16:40
ماهی ها قرمز خوابیدند... 
پنجشنبه یکم فروردین 1387


**برای سفره مهراوه 2 تا ماهی قرمز گرفتیم.
نمی دونم اصلی نبودن یا تاریخ مصرفشون ایرانی
بود که دوتایشون فرصت ندادند و پرواز کردند.**

-اولی مرد-
مهراوه:بابا ماهی مرده؟
من: نه عزیزم خوابیده
-دومی مرد-
من:مهرواه ماهیت مرده.
مهراوه :نه بابا بگو خوابیده.

همان ماهی که رفت

عکس کتاب "با سر برو تو کتاب"مهراوه  خیلی دوستش داره

بخش دوست داشتنیش برای مهراوه

پ.ن:

عمو محمد طراح قالب مهراوه کامنت  پست " گریه ستاره ها " را اس ام اسی داده که من می نویسمش.

مهراوه جان ستاره ها گریشون بی صداس.دیدی بعضی شبا نسن؟همون موقع گریه می کنن اخه روی زیبای تو رو نمی بینن ی صدا گریه می کنن

 

نویسنده: بابای مهراوه ساعت: 16:10